مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

147

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

عمرى ببوى يارى برديم انتظارى * زين انتظار ما را نگشود هيچ كارى هردم غم فراقش بر دل نهاد دردى * هرلحظه درد هجرش در دل شكست خارى جعفر وزير ، خليفه را سلام داد . خليفه سر بر كرده ، جواب سلام گفت . جعفر گفت : اگر خليفه اجازت دهد ، چاكر را سخنى هست . خليفه گفت : هرچه خواهى بگو كه بر تو باكى نيست و تو خلافت را ركن استوار هستى . وزير گفت : ايها الخليفه ، من از آستانه بازگشته ، قصد خانهء خود داشتم . شريك و استاد تو ، خليفهء صياد را ديدم كه بر در ايستاده و از تو شكايت مىكرد و ميگفت كه من او را شريك خود كردم و صياديش آموختم و او رفت كه جوال از بهر من بياورد تا ماهيان بار كرده ، ببازار بريم . بازنيامد . شيوهء شركت ، نه چنين و رسم استادى و شاگردى ، نه اينست . اى خليفهء زمان ، اگر تو با او شركت دارى ، باكى نيست . و گرنه او را آگاهان كه با ديگرى شريك شود . چون خليفه هرون الرشيد سخن جعفر بشنيد ، چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و پنجاه و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون خليفه سخن جعفر بشنيد ، تبسم كرد و اندوهش كم شد و با جعفر گفت به حق خلافت سوگندت مىدهم آنچه گفتى راستست يا نه ؟ جعفر جواب داد : بزندگانى خليفه سوگند ، راست گفتم . اكنون بر در ايستاده است . خليفه گفت : اى جعفر ، به خدا سوگند در روا كردن حاجت او بكوشم . هرگاه از بهر او در دست من رنجى يا راحتى مقدر شده باشد ، به او خواهد رسيد . پس از آن خليفه هرون الرشيد ، ورقهء گرفته ، پاره‌پاره‌اش ببريد و با جعفر گفت :